تبليغاتX
طنین عشق

طنین عشق

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 23:6  توسط بی وفا و من  | 

 

 

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 12:18  توسط بی وفا و من  | 

نفرت از زندگي

سلام به همه

پست قبلی رو پاک کردم چون خاطره بدی رو واسم تدایی میکرد

چون میخوان زجرم بدن

منم پاکش میکنم تا از خاطره هممون پاک بشه دیگه دوست ندارم یادش بیارم

یه خبره خوشحال کننده واسه بعضی ها دارم

میخوام واسه مدتی نامعلوم وبلاگ رو تعطیل کنم نه حذف

اخه بعضی ها پسوردمو هم به دست اوردن تا پاکنن این وبلاگ رو اما بازم برگردونم میگفتن حذف کن

منم چون این وبلاگ رو دوست دارم حذف نمیکنم فعلا تعطیل میکنم چون دل و دماغ نوشتن رو ندارم

بعضی ها یه کاری کردن آدم از زنده بودن و زندگی کردن نفرت پیدا کنه

همین خـــــــداحــــافـــــظـ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 17:2  توسط بی وفا و من  | 

فـاصـلـه هــا

اگه فاصلـــه افتاده ، اگه من با خودم سردم

تو کاري با دلم کردي که فکــرشم نمي کردم

چه آسون دل بريدي از دلــي که پاي تو گيــره

که از اين بدترم باشي واسه تو نفسـش ميره

نمي ترسم اگه گاهــي دعــامون بــي اثــر مي شه

هميـشـه لحظه آخـــر خـــدا نزديکتر مي شه

تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره

تا از تو چشماشـو يه لحظه برنمي داره

تو امـيد مـني امـا داري از دسـت مـن مـيري

با دسـتهاي خودت داري هـمه هسـتيمو ميگيري

دعـا کردم تو روبـازم، با چـشمي که نـخوابـيده

مگه مـيذاره دلتـنگي، مـگه گـريه امـون مـيده

مريـضـم کـرده تنـهايي، ببـين حـالم پريـشونه

من اونقدر اشـک مـيريزم کـه برگردي به اين خـونه

حسـابش رفته از دسـتم، شبـايي رو کـه بـيدارم

شـايد از گـريه خوابـم بـرد، درهـارو باز مـيذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 12:35  توسط بی وفا و من  | 

فقط یک روز....

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

حرفها را گاه نمی توان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی می کنم

و عطر نفسهای تو را در بند بند وجودم می بلعم

اما چه سخت است که باید قدر یک گیتی در دلم رازی را مدفون کنم

نه از سر غرور ، از سر همیشه داشتنت ....

کسی چه می داند شاید فردا طلوعی باشد قدر یک روز ....

اما دلم می خواهد فقط یک روز با تو عاشقانه زندگی کنم ....

                                               
                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 22:6  توسط بی وفا و من  | 

سالگرد جدایی

با سلام خدمت .......

ميدونين بچه ها يك سال پيش در چنين روزي  تو زندگي من چه اتفاق مهمي افتاده ! نميدونين ؟ الان ميگم بهتون

در مورخ 23/2/88 ساعت 21:30 دختري به من زنگ زد و گفت كه بيا نت كارت دارم و زودي خداحافظي كرد

اينم عرض كنم اسم اين خانوم پريناز بود و به قول معروف عاشق هم بوديم من هم اطاعت عمر كردم و رفتم

نت  و يا هو را باز كردم و شروع به صحبت كرديم  نميخوام كشش بدم فقط ميخوام بگم اين خانوم جلوي من

به راحتي هرچه تمام تر گفت : من عاشق يكي ديگه شدم  و امين ديگه خداحافظ . منم اين ور دارم سكته

 ميكنم يه فشار سختي رو دارم تحمل ميكنم  كه نگو دارم مثل ابر بهار گريه ميكنم آخه چرا چي شده

فقط خانوم اين جواب رو به من داد : تو نبودي !

من من حالا كه 1 سال از اين ماجرا ميگذره هنوز نفهميدم من نبودم يعني چي ؟ ! يعني من تو اين دنيا

نبودم  ! يا وقتي پسره گفت بيا دوست شيم من نبودم يا نميدونم ! شما نظر بدين منظورش از تو نبودي چي بوده !!!!! ؟؟؟

به هر حال اميد وارم هر جا هست خوش و خوشبخت و موفق باشه .

فقط ميخوام چند تا از اس ام اس هاشو كه هنوز دارم براتون بنويسم

امينه من از دسته پرينازش ناراحت نيست كه ؟ --  سلام نه فقط تك زده بوم فقط ميخوام بدونم كاره گل من جور شده يا نه ؟--

امينم خدا بزرگه مطمئن باش همه چي درست ميشه حالا پاشو بيا پيش خانوادت و لطفا تو شهر غريب نمون امينه من اگه ناراحت بشه دل پرينازش ميگيره ها –امينم من ناراحتم ميخواي زنگ بزنم دلداريت بدم  ميتوني بحرفي – بله كه شما هم براي من يكي يدونه هستي ==

امين نميدونم امروز يه حس قريبي بهم ميگفت بهت اس بزنم اما من به حرفش گوش نميدادم كه بلخره تسليمش شم

كاش ميشد همه اس هارو بنويسم  اين  اس ها روننوشتم بگم چه حرفايي ميزد نه منظورم اين بود يادي بشه .

ساعت 15:15 از خونه در ميام تا ساعت 14:45 دكترم  17 شركتم البته فك نكنم بمونم ولي پنجشنبه اونجام .

همه اس ام اس هاشو نگه داشتم  يكيشم پاك نكردم  بعضي وقتا ميخونم و گريه ميكنم . راستي ما هميشه اكثرا شب ها حرف ميزديم از 11 شب تا 6 صبح  ببين ما ديگه كي بوديم چقدر علاقه داشتيم اين اس هاي بالايي كه چيزي نيست  يك حرفايي به هم ميزديم يعني حرف نبود واقعيت داشت كه همه فكر ميكردن ما ليلي و مجنون و ديگر عاشقا پيش ما عددي نبودن .

 این شبی هم که دارم این نامه رو مینویسم همون شبی هست که  داشتم سکته میکردم داشتم میمردم اون شبی که اونقد گریه کردم که پدرم اومد تو اتاقم بهم گفت چی شده مگه من مردم داری اینجوری گریه میکنی  و مادرم یه جوری کلا همه به هم ریختن حال منم خراب بود کاش میمردم .تو يكي از اس ام اس هاش بهم گفته امين من هميشه اين پريناز ميمونم  و تغير نميكنم و هميشه منتظرت ميمونم اين تويي كه بايد منو انتخاب كني  و ... ولي نميدونم چي شد من چه گناهي كردم كه اينجوري شد . حالا هم واسش آرزوي خوشبختي دارم و هر وقت اگه خواست برگرده قدمش رو جفت چشام چون من براي هميشه منتظرش ميمونم بهش هم گفتم يا اون يا هيشكي . يا علي خداحافظ

                              ***ياد اون روزا بخير كه عاشقي حرمتي داشت ***

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 21:30  توسط بی وفا و من  | 

هنوز عاشقتم

و من هنوز عاشقم

آنقدر که می‌توانم

هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخر بی‌وفایی‌هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

آنقدر که می‌توانم

اسمت را

روی تمام آبهای دنیا بنویسم

و باز هم، جا کم بیاورم

آنقدر که می‌توانم

شبها طوری به یادت گریه کنم که

خدا جایم را با آسمان عوض کند !

و من هنوز عاشقم

آنقدر که می‌توانم

چشمهایم را ببندم

و خیال کنم :

هنوز دوستم داری !

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 23:10  توسط بی وفا و من  | 

تولدت مبارک

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

سلام پریناز خانوم امید وارم حالت خوب باشه از دست من ناراحت نباشی چون اون کاری که گفتی من نکردم نکردم نکردم

  داستان بالایی داستان زندگیه منه این وبلاگ جریان اون آتیشیه که تو داستان بود من واسه این اینو نگه داشتم شاید روزی برگشتی من هنوز امید وارم  تولدت مبارک تنها عشق من


 

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 4:50  توسط بی وفا و من  | 

دوستت دارم


به نام انكه هست كرد اساس هستي را و استوار ساخت پايه هاي اميد را


از قصه عشقم گفتن دلم را ميسوزاند و داغ ان را تازه ميكند. در تنهاييم قلم به پناهم ميشتابد . نميدانم اگر ان نبود غم خود را چگونه مينگاشتم و چگونه ميگفتم . اي عالميان ، من هم غصه دارم . آري من نيز غم دارم ، تب عشق را دوست دارم. در ظاهرم هيچگاه غمم را كسي نميبيند ولي كجاست آن كه بيند خراشهاي سخت روي روحم را.
روحي كه مملو از درد و رنج عشق است. آري اي كاش عشق را از ابتدا تفسير كرده بودم، تا بدانم چيست ؟ و اينگونه اسيرش نشوم .آري اسير عشق هستم ، اسير و ديوانه و شيداي عشق . نميدانم چگونه حالم را بگويم ، با هيچ كلامي تفسير نميشود . آري من در چهار چوبي آز آيينه كاري عشق افتاده ام كه به هر سويم نگاه ميكنم خود را ميبينم و چشمهاي اشك الودي كه سالهاست ميخواهد از عشق بنالد ولي اشكي از آن جاري نميشود مانند اين كه غم عشق در سينه پنهان است و اشك عشق در چشمها.  اي كاش عاشق نميشدم ، اي كاش زندگي نميكردم و از اين دنيا ميرفتم تا درد عشق را در پرواز روح فراموش كنم. اري درد عشق چون زخمي نا علاج چون سرطاني نا مفهوم ميرود تا نهايت سلول را ويران كند و زخم كاري خود را بر قلب  بنشاند و انگاه است كه عشق سر بر سنگ خورده و قلبي با زخمي ناعلاج نميداند چه كند.
عشق به هر چيزي جز پروردگار گناه است . ولي من بعد از خداي خودم به عشقي جانسوز به محبت يك انسان سجده مينهم و او را به حد پرستش ميستايم . باشد كه  مفهوم محبت را فهميده باشم. آري من سوختن را مردن و فنا شدن را براي درگاه عشق دوست دارم .
يك دل سوخته مغلوب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 1:28  توسط بی وفا و من  | 

گریون

 دوست دارم

خوردم قسم تا بعد از اين با چشم باز عاشق شوم اما حالا كه آمد ديگري من ميروم من ميروم خداحافظ خداحافظ
حالا كه دست ديگري بر هم زده دنياي ما حالا كه بر هم ميخورد ارامش فرداي ما خداحافظ خذاحافظ
اي تكيه گاه ناتونان از نا اميدي خسته ام از بيم فرداهاي دور بار سفر را بسته ام
گفتي كه در سختي و غم پشت و پناه من شوي در كوله راه زندگي فانوس راه من شوي
حالا كه پشت و پا زدن براي تو اسان شده حالا كه لحظه هاي تو از ان اين و ان شده خداحافظ خداحافظ
دلخون شدم از اميد و نشد يار ، يار من اي واي بر من و دل اميد وار من

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 3:25  توسط بی وفا و من  | 

چشم انتظار

سلام

امید وارم که حالت خوب باشه

نمیدونم اومدم چی بگم فقط میخواستم بگم که تو همیشه به من میگفتی از انتظار بدت میاد پس چرا منو الان این همه چشم انتظار خودت حرفات گذاشتی

تو رو خدا من بیش از این چشم انتظار نذار به خدا من دارم داغون میشم چرا حرفامو باور نداری

چشمام به انتظارت نشسته

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط بی وفا و من  | 

سخته برام

سلام

من اصلا باورم نمیشه دارم شاخ در میارم ، تو چرا اینجوری شدی

چرا داری با من اینجوری حرف میزنی به خدا دارم سکته میکنم کاش میمردم و این حرفای تو رو نمیدیدم

میشه بدونم چه خبره ؟؟؟

داره چه بلایی سرم میاد ؟؟؟

اگه خبریه به منم بگو منظورم پایه کسه دیگه ای در میونه ، اگه نیست مثل این که من باید دوست داشتنمو یه جور دیگه بهت ثابت کنم

باید اول از خواهرت بعد مادرت بعد پدرت و برادرات شروع کنم باهاشون حرف بزنم حرف دلمو بزنم گناه که نیست دوست دارم فقط میخوام از تو بدونم تو هم دوسم داری یا نه ، حداقل اینو بهم بگو  اگر هم شکست بخورم

حد اقل به یکی ثابت میکنم که دوسش دارم و طرز برخورد با من که دوسش دارم و بد جور دلمو شکوندی این  نیست خیلی راحت خداحافظ و .... منم آدمم پریناز میفهمی آدممم ، دل دارم

دارم دیونه میشم مات و مبهوت موندم تو کاره تو

درس بخونم باشه میخونم دانشگاه برم باشه میرم اونم نه ازاد سراسری  میخونم تا هرکجا تو بگی فقط تو برگرد دارم میرم بذار آروم برم اونجا هستم درد دوری خانواده هست و ... حد اقل درد عشق تو مریضم نکنه میدونم اونجا سرمو میذارم شب رو بالش زار زار گریه میکنم حداقل به یاد تو دلم اروم بشه بد تر نشه

یه مدت صبر کن برم ۱۸/۳/۸۸ میرم برمیگردم ادامه تحصیل میدم چون تو رو میخوام چون دوست دارم چون تحمل این دردی که الان دارم میکشم رو ندارم پریناز تو رو قسم به روح پدرت با من این بازی رو نکن به خدا تحمل ندارم بخدا دارم دیونه میشم به قران قسم دوست دارم

منتظر جوابتم

دوست دارم به خدا

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 19:48  توسط بی وفا و من  | 

دلتنگی هام

سلام به عشقم عشق حقیقیم

نمیدونم چم شده بد جور دلتنگتم به مرگ امین دارم دیونه میشم بد جور دوریت داره زجرم میده من عاشقت شدم و دلمو بهت باختم و تو ........

میشینم فقط اس ام اس هاتو میخوانم و دیونه تر میشم نمیدونم کدوم روز از روزهای خوش زندگیم سال پیش وقتی داشتم باهات اس ام اس بازی میکردم نمیدونم دعوامون شده بود یا چی واسم نوشته بودی امین تو به راحتی میتونی منو فراموش کنی و منم همین طور من که دارم از درد دوریت میمیرم نمیدونم تو به حرفی که زدی در مورد خودت بهش رسیدی یعنی تونستی منو به همین راحتی که میگفتی فراموش کنی نمیدونم ولی من که نمیتونم و نخواهم تونست و نمیخواهم این کارو بکنم چون بهترین روزهای زندگیم گرچه با هم نبودیم و اکثرا با تلفن و موبایل و .... همراه بود اما واسم بهترین روزهای زدگیم بود وقتهایی هم که میدیدمت حتی پشت شیشه یا اون چند باری که با هم بیرون رفتیم که دیگه نگو  عشقم دوست دارم

امروز بعد از اومدن از کار ۲۶/۱/۸۸ داشتم دفتر خاطراتمو نگاه میکردم که در این روز سال قبل چه کار کردم و چه کار میکردیم دیدم که یکی از بهترین روزهای خوش زندگیم بوده که هم روزش با هم حرف زده ایم و هم شب بهم ساعت ۱۱ شب اس ام اس زدی و تا ساعت ۱ صبح اس ام اس بازی کردیم بعد از ۱ صبح تا ۵ صبح زنگ زدیم و با هم حرف زدیم و گل گفتیم و گل شنوفتیم و دل دادیم و دل گرفتیم و .....

چه روزی بوده اون روز خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا اون روزها رو به من باز نمیگردونی تا یکی از بنده هات رو دلشو شاد کنی چرا همه خندون من گریون چرا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااااااا

 پریناز معظرت میخوام که دلتنگی هامو واست آوردم و سرتو درد آوردم معظرت میخوام

پریناز دوست دارم و واست آرزوی خشبختی میکنم و هرگز فراموشت نمیکنم عشقم تا اخر عمرم چون ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 20:21  توسط بی وفا و من  | 

و عشق....

سلام به گرمی روزهای برفی

نمیدونم چه جوری بهت بگم

امین دیگه تموم کرد

فردا نمیدونم ولنتاینه ولن تاینه چی چیه ولی من واست یه سواپرایز دارم شاید اشتباه نوشته باشم

حالا زیاد مهم نیست

من همش شده فکر و ذهنم شما پریناز خانوم

می خوابم شما رو میبینم بیدار میشم شما رو میبینم درس میخونم شما تو ذهنمی نمیخونم شما تو ذهنمی بلخره زندگیمون شده شما

گفتم عاشقم گفتی نه حرفه دیدی شدم

فکر تو منو داغون کرد فکرت نمیذاره درس بخونم از دانشگاه انصراف دادم

برگه انصراف رو گه خیلی مهر داشت میخواستم بذارم اینا تا بدونی چه بلایی سرم اوردی

دیدی گفتم از مردن بد تر شدم

ولی نمیدونم به چه علت هر کاری کردم نشد شاید اینم تقصیر توست بی خیال همین بود

با این حرفام نمیخوام برت گردونم چون میدونم بر نمیگردی شما کجا ما کجا از من بهترش هست خوشگل ترش و ... 

شاید عکسشو هم بعدا گذاشتم

۲ماه دیگه نمیدونم دارم چه بلایی سره خودم میارم

اینم عکش برگه انصراف چون آپولود نمیشد حجمش زیاد بود تو با گرافیک دو قسمتش کردم

میدونم که خیلی خوشحال شدی

منم میدونم که خیلی بدبخت شدم مهم نیست زنده نیستم که ببینم دارم میرم

بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 21:43  توسط بی وفا و من  | 

درزندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح راآهسته در انزوا می خورد و..

آنجا که عشق نیست،مرگ هست با جلوه های بسیارش.در نبود عشق جلوه مرگ،خشم و خشونت است و نفرت و نا امیدی برای زندگی !و در نهایت خودکشی و دیگر کشی،به هرشکلی نمودی از نبود عشق است.هر انسانی با توانمایه دوست داشتن و دوست داشته شدن یا عشق ورزیدن پا به زندگی میگذارد تا زندگی کند؛بافراران زندگی،تلاش او برای تضمین زنده ماندن است.ولی اگر این توانمایه به هر صورت تحقق نیابد یا نیمه کاره رها شود،آنگاه چیرگی مرگ ممکن می شود.غریزه یا فراران مرگ جزء زیست شناختی جداناپذیر هرسازگان زنده ای است؛ولی فرانمود ذهنی آن هراس از مرگ است.پس هر انسان بهنجاری،بالقوه مرگ گریز است،مگر در نبود عشق که در نبود فراران زندگی رخ می دهد،در آنجا که  اشتیاق نیست.در آنجا گاه چیزی مانند عشق جلوه می کند که در واقع درماندگی و بی پناهی نیاز به  وابستگی نوزادانه یا جلوه تمام عیار خودشیفتگی خویشتنکامانه است و نه عشق واقعی به دیگری،با توانمایه  مایه گذاری بیرون از خود و در ابژه عشق.عشق واقعی،مرگ و شاخه های مرگ را به خود نمی پذیرد.تن دادن به مرگ،در حالت سلامت،تقریبا همیشه ناگزیر است؛حتی در آنجا که تمامی نیروی زیست شناختی زندگی به پایان می رسد و پیشاپیش تن،خود را به دست مرگ سپرده است.پس انسان همیشه در جستجوی جاودانگی است.میرایی خواست ذهنی او نیست مگر به ناگزیر،و آن زمانی است که یا از تن فرسوده او چیزی نمانده است یا ذهن او جای خالی عشق را برنمی تابد.این حالتی است که امین در ویرانه تنهایی خود تجربه می کند.خوره ای که به جان او افتاده و او را از درون می خورد و می تراشد،فراران مرگی است که در جای خالی عشق نشسته است.امین دلداه ای است که محبوب خود را از دست داده است.معشوق او رفته است یا او را دوست ندارد یا تنهایش گذاشته!به هر تقدیر،جای او خالی است؛پس اشتیاقی نیز نیست

پس خود کشی میسر میشود و زندگی را بدون عشق  به درود گفتن آسان تر

آرزوی خوشبختی برای پریناز خانوم عشق آول و آخرم  

بدرود زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 0:0  توسط بی وفا و من  | 

چشم انتظارتم گلم

سلام خدمت پريناز خانوم
 اميد وارم دور از ما حالت خوب باشه
ميخواستم اول بگم که من رمز اين وبلاگ رو داشتم فقط نخواستم دل تو رو بشکنم
خوب بلخره يکي دو تا پيراهن تو اين راه کامپيوتر و اينا بيشتر از شما پاره کردم  و، واسم پيدا کردن رمز زياد مشکل نبود
بريم سره حرف خودمون
پريناز خانوم اميد وارم بهم حق بدي در مورد اين حرفام
يه زماني بود ميگفتم پرينازحالم خوب نيست هزار بار قربون صدقم ميرفتي نازمو ميکشيدي
ميگفتم دارم گريه ميکنم ناراحت ميشدي دعوام ميکردي  و غيره
الان دارم ميگم پريناز نميتونم دوريتو تحمل کنم چه خاکي کنم به سرم
دارم از دوريت به قرآن قسم آب ميشم دارم ميميرم  شب و روزم شده گريه بابا با چه زبوني بگم
اما انگار نه انگار پريناز نميدونم چه جوري بهت ثابت کنم که به خدا دوست دارم به قران دوست دارم
از اين عشق و پسرا نيستم که تو رو واسه سرگرمي يا هرچيزه ديگه بخوام
نميخوام هم تو عذاب بکشي و خودتو فداي کسي کني که دوسش نداري شايد تو ديگه منو دوست نداري
تو با هرکس که باشي خوشبخت باشي من به آرزوم رسيدم من ميخوام تو خوشبخت باشي
حالا چه با من چه بدون من اما من عاشق هستم عاشق دختري به نام پريناز که
که جز اون نميخوام کسي تو زندگيم باشه همه فکرامو کردم شب و روزمو بدون تو به تو و خودم فکر کردم
که واقعا بدون تو نميشه و اگه تو تنهام بذاري واسه من  زندگي کردن تو اين دنيا ارزش نداره
 نميخوام اين حرفا که ميخوام بزنم بگي مال حرفايه جونيه و اينا
نه من 21 سالمه فکر کنم ميتونم واسه زندگيم تصميم بگيرم
نميخوام تو رو ناراحت کنم من قسم خوردم که يا تو يا هيج کس
اين تصميم اول و آخرمه
ميخوام از تو حرف بشنوم ميخوام بدونم هنوزم هستي يا نه ؟
ببين راحت بگو اصلا هم فکر منو نکن ، من بعد نوشتن اين نامه مدتي چشم انتظار تماس تو هستم
اگر خبري شد که هيچ اگه نشد بهت قول ميدم ديگه منو نبيني چون من ديگه زنده نيستم خودمو راحت ميکنم
پريناز من دوست دارم و هميشه به پاي عشق تو ايستادم و خواهم ايستاد
و اگه باشي که هيچ نباشي هميشه به ياد تو خوام بود و به عشق تو از اين دنيا ميرم
تو رو به خدا سپردمت پريناز
خوشبخت و پايدار باشي

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 20:6  توسط بی وفا و من  |